تبليغاتX
!DOCTYPE html PUBLIC "-//W3C//DTD XHTML 1.0 Strict//EN" "http://www.w3.org/TR/xhtml1/DTD/xhtml1-strict.dtd"> پرواز

پرواز

کسی که

 می خواهد رازی را حفظ کند باید این واقعیت را که رازی دارد

کتمان کند.

*************************

از زندگی هر آنچه لیاقتش را داریم به ما می رسد،

 نه آنچه که آرزویش را داریم.

************************

سخن در میان دو دشمن چنان گوی، که اگر دوست گردند ،

 شرم زده نباشی.

*************************

دوست داشتن کسانی که لایق دوست داشتن نیستند

 اسراف در محبت است.

*************************

آدم پرتوقع انتظار دارد پرنده های محبوس برایش

 سرود آزادی بخوانند.

*************************

هرگز از رودی که خشک شده بخاطر گذشته اش سپاسگذاری نمی شود.

********************

خداوند به هر پرنده ای دانه میدهد، اما آن را داخل لانه اش نمی گذارد.

*************************

پرنده ای که از مترسک بترسد از گرسنگی خواهد مرد.


+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت9:26توسط اسرین | |

سلام دوستان گلم...خوبید دوستان ...اینقدر خوشحالم اشکام همینجوری میان پایین..........................اخه رشته مورد علاقم قبول شدم......وای خدا جونم ازت ممنونم ...ممنونم خدا جون ....یه باره دیگه لطفتو دیدم...

امیدوارم همه به هر انچه دلشان میخواهد برسن ...امین

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت0:10توسط اسرین | |

سلام دوستان خوبم...حالتون خوبه دوستای گلم امروز نتایج کنکور اعلام شد... خیلی خوشحالم ... هر چند زیادم خوب نیست ولی همینکه تونستم 10000 بیام پایین خودش زیاد خوب من رتبم 8894 خوبه بد نیست خدارو شکر من به امید خدا بودم ...ممنونم خدا جون همین که یه باره دیگه بابامو خوشحال کردم ممنونم خدا جون به امید موفقیت همه و همه

+نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت20:36توسط اسرین | |

 من تو را بیشتر از غرورم دوست داشتم

و تو...

غرورت را بیشتر از من

حالا اما...

بگذریم

نه چیزی از غرور تو مانده

نه از دوست داشتن من....

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت8:49توسط اسرین | |

سلام دوستان خوبم ..

اول از هر چیزی ممنونم از همتون ...سپاسگذارم

واقعا خوشحالم کردید بعد از چند ماه خستگی ..

چقدر دلم براتون تنگ شده بود  ..تازه فهمیدم چقدر اروم میشم وقتی

به وب سر میزنم

راستی کنکورم دادم ...بد نبود زیاد خوبم نبود ولی توکل به خدا ببینیم این

هفته سرنوشت ما چی میشه..

من پشت کنکوری بودم پارسال رتبم ۱۸۱۰۷ بود ..مامایی دانشگاه ازادم

قبول شدم یک ماهم رفتم ولی قسمت نبود چون مامایی رشته مورد علاقه

من نبود

هرچی قسمت بشه همونه..توکل به خدا

دوستتون دارم

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت8:19توسط اسرین | |

سلام دوستان گلم

حالتون خوبه؟ امیدوارم که همیشه سلامت و پیروز باشید

عزیزان شاید تا بعد کنکور نتونم به شما ها سر بزنم

برام دعا کنید

و بدانید هیچ کاری بدون رنج و تلاش ممکن نیست..

برای همه شما ارزوی توفیق میکنم

ولی خواهش میکنم این وبلاگ را ترک نکنید

                          

                     دوستتون دارم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت19:58توسط اسرین | |

 

 

به آسمون نگاه كن، براي ما مي باره

براي ما كه امشب جدا شديم دوباره

توی خونه اي كه نيستي چه سخته بی تو بودن

زمونه ي لعنتي تو رو گرفته از من

سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت

بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت

نگو جدايي ما بازي سرنوشته

نگو كه قصمونو خود خدا نوشته

اون همه خاطراتو چطور فراموش كنم ؟

تو رفتي و نديدي اون كه شكسته منم

سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت

بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت

به من نگو كه گريه تلخه شگون نداره

نگو بزار آسمون به جاي ما بباره

اون كه شكسته منم سرت سلامت عزيز

به ياد عشقمون باش تو فصل زرد پاييز

 

bew9x4uimucsp814xcv.jpg

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت22:5توسط اسرین | |

یادته حرفای اولمونو همش از یکی شدن بود و بس

از رفتن تا آخر خط و با هم دیگه رسیدن بود و بس

حرف دلامون رو میرسوندیم به خدایی که خالق عشقه

میخواستیم که اون هم صدایی باشیم که تا ابد عاشق عشقه

نه نه نگو، ديگه نگو ، نگو راهي واسه منو تو نمونده

نه نه نگو، ديگه نگو ، ما رو غم به آخر خط رسونده

نه نه نگو، ديگه نگو ، نگو با هم زندگي جهنمه

نه نه نگو، ديگه نگو ، كه جدايي تموم شدن غمه

ولي ديدي از يادمون رفت قول و قرار عاشقونه

حالا حرفمون فقط اينه ، كي بايد بره كي بمونه

حالا من موندم و شباي بي تو حالا تو موندي و غم تنهايي

منم و عطر تو و خاطره ها تو و اشك و سكوت و بي صدايي

اينجا منم دلتنگ ديدنت اونجا تو پشيمون و غم زده

خودت ببين لجبازيمون چه طور بين منو تو رو بهم زده

نه نه نگو، ديگه نگو ، نگو راهي واسه منو تو نمونده

نه نه نگو، ديگه نگو ، ما رو غم به آخر خط رسونده

نه نه نگو، ديگه نگو ، نگو با هم زندگي جهنمه

نه نه نگو، ديگه نگو ، كه جدايي تموم شدن غمه

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت15:31توسط اسرین | |

قصه من و تو آغازش در دفتر آرزوها بود و داستانش در دفتر ليلي و مجنون سروده شد

قصه من و تو از آن نيمه شب پر خاطره آغاز شد و اينك نيز با قصه دوري در حال نوشته شدن است

قصه من و تو آغازي احساسي داشت ، حرفهايي رويايي داشت ، اما ادامه آن يك داستان عاشقانه و واقعي شد

تو آمدي در خوابم ، نشستي در سرزمين رويايم ، و آن قلب سرخت را با دو دست مهربانت به من هديه دادي

چه زيبا پر كشيديم به سوي دشت پروانه ها ، چه زيبا بر روي ماه نشستي و من نيز ماه را به آرامي حركت مي دادم

لحظه سفرت لحظه زيبايي بود ، لحظه اي كه بر روي گلبرگ گلي نشستي و با نسيم عشق به سوي دياري ديگر رهسپار شدي

من نيز در كنار قناري پر بسته نشسته بودم و نواي غمگين او را گوش ميدادم و به شبنمي كه عكس چشمان خيسم در آن افتاده بود نگاه مي كردم

قصه من و تو قصه زيباترين عشق دنيا است ، قصه من و تو قصه يك سرزمين بي انتها است ،

 قصه من و تو ، قصه يك روياي بيدار شدني است

آغاز ديدارمان چه پر خاطره بود ، عكس چشمانت هنوز در ذهنم تكرار ميشود ، يك نگاه عاشقانه ، يك نواي صادقانه ، هديه اي بود پر از آرزو و اميد

سر آغاز قصه من و تو از يك نگاه عاشقانه آغاز شد ، و به لحظه مرگ نيز ختم خواهد شد

دفتري كهنه و پوسيده ، دلي نا اميد و شكسته ، قلم بدون جوهر داشتم

تو كه آمدي دفترم تازه شد ، دلم اميدوار و پر تپش از عشق شد ، و قلمم آماده نوشتن كلام مقدس تو را داشت

اولين كلامم به نام تو بود و تكه كلامم نيز اسم تو بود

قصه من و تو قصه شمعي خاموش نشدني است ، قصه من و تو قصه مهتاب و ستاره است

 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت15:4توسط اسرین | |

رفیق من سنگ صبور غم هام .به دیدنم بیا که خیلی تنهام.هیشکی نمی فهمه چه حالی دارم .چه دنیای رو به زوالی دارم.مجنونم و دل زده از لیلی ها.خیلی دلم گرفته از خیلی ها.تنهای بی سنگ صبور.خونه ی سرد و سوت و کور.توی شبات ستاره نیست.موندی و راه چاره نیست .اگر که هیشکس نیومد .سری به تنهاییت نزد.اما تو کوه درد باش..


درها بسته بود هیچ روز نه برای ورود نو ر به دلم نمامده بود قلبم مثل سنگ سخت و سرد شده بود به جای اشک از چشمانم خون جاری بود اینه دلم ترک خو رده بود و مد تها بود که در دشت خشک دلم بوی مهرنمی وزید.دست و رو یم را به سوی در گاه مهر بو نش بلند کردم گفتم خداوند ا اخه چرا من باید از همه این بچه های دنیا عقب بیفتم کارهایم هیچ وقت به چشم نمی اید خدایا صد ایش زدم و گر یه کردم تا بالاخره ندایی در قلبم شنیدم که گفت تو دیگر تنها نیستی من با تو هستم و حال او ست که همه کس من است.به یکتایی و مهربا نیش قسم او مهربا نترین مهر بانان است.گفته بودی دلتنگی هایم را با قاصدک ها قسمت کنم تا به گوش تو برسانند. گفته بودی قاصدک ها گوش شنوا دارند،غم هایت را در گوششان زمزمه کن و به باد بسپار . من اکنون صاحب دشتی از قاصدک هستم ؛ اما مگر تو نمی دانستی قاصدک های خیس از اشک می میرند؟...

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت23:34توسط اسرین | |